تبليغاتX
پالهنگ
دوران تبعید من.
 سوگند به زجر پدران ....

چه بو صحرا میدی بو خاک بارون خورده بوگندمزار بو دریا .کم لحظه ها نبودیم با هم یادته ؟ از عبور تلخ روزها قصه ساختیم حتی گذشتیم مگه نه ؟یه نگاه به خودت بیانداز چه زود پیر شدی تو  ....

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 بدون شرح...

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 جهانی که برایم ساخته اند ...

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در شنبه ششم مهر 1387  |
 پاهایی که همیشه تنهایی را مشق کرده اند ...

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 سلام

همدم غصه های پنهان وآشکارم ای دوست...

آنقدر تشنه ایم هر دو در این برهوت جهان که برفهای

کلیما نجارو هم عطشمان را فرو نخواهند نشاند...

پس بنوش و ببوس خود را و آب را ...

دنیا را چه دیدی برادر شاید روزی من وتو انگشتری حضرت سلیمان را در

همان برفها یافتیم ...

 

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  |
 سلام بر پاهایی که همیشه تنهایی را دویده اند ...

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در چهارشنبه ششم شهریور 1387  |
 رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 گرامی باد روز خبرنگار

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 باید رفت...

 

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط حمید لطفی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 
 
بالا